آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 91/01/15 ساعت 0 موضوع | لينک ثابت
پسری دختر را خیلی دوست داشت که توی یک CD فروشی کار میکرد
اما به دخترک درباره عشقش چیزی نمیگفت.چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه.....
نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 90/12/05 ساعت 11 موضوع | لينک ثابت


نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 90/05/24 ساعت 1 موضوع | لينک ثابت

نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 90/04/02 ساعت 15 موضوع | لينک ثابت


ای که شب از رویای تو رنگین شده
سینه ام از عطر تو سنگین شده
ای به روی من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
عشق دیگر نیست این ٬ این خیره گیست
چلچراغی در سکوت و تیره گیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست گر٬ جز درد خوشبختیم نیست
این دگر من نیستم ٬ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای نفس هایت نسیم نیمه خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر امیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی..

نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 90/02/22 ساعت 16 موضوع | لينک ثابت

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را…
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد… !؟
و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی…
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت…
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی… ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید…
نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 90/01/31 ساعت 19 موضوع | لينک ثابت

اس ام های عیدی در ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 89/12/26 ساعت 0 موضوع | لينک ثابت
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده! "
_________________
هر چه كردم بفهمند فقط خنديدند
(چارلي چاپلين)
نوشته شده توسط ..:: شـــب گـــــــرد تــــنــهـا ::.. در 89/12/21 ساعت 0 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

من این این وبلاگو واسه دل خودم نـوشــتـــم واســه هـمــه
دلــتــــنــگــیــــــام .
این وبلاگ ماله شما هم هست سیع کردم تا حد ممکن همیشه عاشقانه باشه اگه خوشتون اومد میتونید به دوستتون (عشقتون) هم تقدیم کنید ممنون میشم .
و در مورد کسانی که می خواهند مارو لینک کنند لطفا مارو با نام
(( کوچیکترین وب سایت عاشقی ))
لینک کنید.
کاخ خورشید
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY